تبليغاتX
روی قلبم یه نشون از تو دارم


روی قلبم یه نشون از تو دارم

سلام دوستای خوبم از اینکه وبلاگمو انتخاب کردین و منو لایق دونستید ممنون/دوستون دارم

روزهای شیرین زندگی ام با تو
آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو
حرف از وفاداری نمیزنم ، در عشق بی وفایی معنا ندارد
تو همیشه وفادار بمان
 و ببین که قلبم جز به عشق تو نفس کشیدن دیگر کاری ندارد
نه عزیزم دیگر هیچ راهی ندارد
اینکه قلبم عاشق تو است و دیگر هیچ سرپناهی جز تو ندارد
اگر روزی بی تو باشم ، میخواهم که دنیا نباشد
اگر قرار باشد زنده باشم ، نمیخواهم هیچکسی جز تو در قلبم باشد
تو چه کردی با دل من
این نیست حال و هوای گذشته های دور من
اینک حس میکنم تویی زندگی من
گرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن من
یک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر من
خیلی دوستت دارم عشق من

تقدیم به عزیزم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 12:30 توسط دلربا|


تو را که دارم دنیا مال من است
دیگر آرزویی ندارم ، همان یک آرزوی من ، همیشه با تو بودن است
صدای تپشهای قلبم ، هنوز باور ندارم که عاشقم
هنوز باور ندارم که بدون تو هیچم
اگر تو نباشی ...
آری عزیزم ... میمیرم
تو را که دارم ، عشق را با تمام وجود حس میکنم
لطافت عشق را لمس میکنم ، برای چند لحظه نفس را در سینه حبس میکنم
و یک نفس فریاد میزنم عشق من دوستت دارم
نمیدانم باور کرده ای که تنها تو را دارم 
باز هم میگویم عزیزم ، تو آنقدر خوبی که من لیاقت تو را ندارم
درهای قلبم را بر روی همه بسته ام
هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام
وقتی که فکر میکنم که با توام 
نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام
اینک که دارم برایت از احساسم نسبت به تو مینویسم
میدانم لحظه ای که آن را برایت میخوانم تو با شنیدن این احساس اشک میریزی
پس همین حالا خواهش قلبم را بپذیر و اشک نریز ،
اینها همه حرف دلم بود عزیز
من که گفتم اشک نریز ، پس چرا اینک چشمهایت شده خیس؟
قطره های اشکت بر روی قلبم ریخته
قلبم با تمام وجود طعم شیرین عشق را با تو چشیده
نمیدانی چقدر خاطر تو برایم عزیزه
تا به حال یار وفاداری را مانند تو ندیده
تو را که دارم دنیا مال من است،
دیگر آرزویی ندارم چون همان یک آرزویم که تو بودی به حقیقت پیوسته است!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 12:24 توسط دلربا|

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390 ساعت 19:18 توسط دلربا|

تقدیم به او که به رسم جاده ها دور است اما به رسم دل با او هیچ فاصله ای نیست.سلام دوستای خوبم بعد یه مدت غیبت دوباره برگشتم تا اپ کنم اما اینبار برای عزیزی که از دست رفت و تنهام گذاشت دوست دوران گذشتم.وقتی خبر فوتشو شنیدم شوکه شدم باورم نمیشد تا یه هفته اصلا نمیدونستم چجوری دارم روزا رو سپری میکنم خیلی سخته خیلی.از خدا براش طلب مغفرت و امرزش دارم امیدوارم روحش در ارامش باشه.
روحش شاد
راستی از شما دوستای نازنینم  میخوام هر وقت این پست رو میخونین برای شادی روحش دعا کنید ممنون

من ميروم
ميروم به جايي كه تو نباشي!
نميدانم چرا هر كجا رفتم ياد تو از خاطرم بيرون نرفت
رفتنم بهونه اي بود براي فرار
فرار از خاطرات ولي انگار قرار نيست از ذهنم پاك شوي و من بايد تا زماني كه زنده ام رنج بكشم
رنج نبودنت
رنج بي وفايي
رنج رفتن و تنها ماندن
تا كي با خاطراتت زندگي خواهم كرد

درد و رنج فراوان نبودنت در نياز بودنت ديوانه ام كرد

روحت شاد



نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ساعت 17:56 توسط دلربا|

دارم میمیرم از غمت
یه روز بیا ببینمت
یه روز بیا که سینه ام
پر بشه از عطر تنت
یه روز بیا ببینمت
بجون هرچی عاشقه یه روز بیا که بوت کنم
تورو با چشم عاشقم دوباره روبروت کنم
یه روز بیا ببینمت
بیا دستاتو بگیرم
سرتو دامنت بمیرم
دارم میمیرم از غمت
یه روز بیا ببینمت
یه روز بیا که سینه ام
پر بشه از عطر تنت
یه روز بیا ببینمت
سر بزارم رو شونتو بازم بشم دیونتو
دل دیگه جون بسر شده
ازبس گرفته بونتو
اشکی بریزن چشمامون
بیاد خاطراتمون
درد دلی کنند باهم
بعد یه عمری دلامون
دارم میمیرم از غمت
یه روز بیا ببینمت
یه روز بیا که سینه ام
پر بشه از عطر تنت
یه روز بیا ببینمت
بجون هرچی عاشقه یه روز بیا که بوت کنم
تورو با چشم عاشقم دوباره روبروت کنم
یه روز بیا ببینمت
بیا دستاتو بگیرم
سرتو دامنت بمیرم
دارم میمیرم از غمت
یه روز بیا ببینمت
یه روز بیا که سینه ام
پر بشه از عطر تنت
یه روز بیا ببینمت
بجون هرچی عاشقه
یه روز بیا ببینمت
یه روز بیا ببینمت
یه روز بیا ببینمت
دارم میمرم از غمت

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390 ساعت 17:31 توسط دلربا|


عاشقانه همراه من گام بردار

Talk to me
about what you cannot say to others
به من از آن بگو
که توان گفتنتش را به دیگری نداری

Laugh with me
even when you feel silly
بامن بخند
حتی آنگاه که احساس حماقت میکنی

Cry with me
when you are most upset
بامن گریه کن
آنگاه که در اوج پریشانی هستی

Share with me
all the beautiful things in life
تمام زیباییهای زندگی را بامن شریک باش

Fight with me
against all the ugly things in life
در کنار من
با تمام زشتی های زندگی ستیز کن

Create with me
dreams to follow
با من
رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها برویم

Have fun with me

in whatever we do
در شادی هرچه میکنم شریک باش

Work with me towards common goals

برای رسیدن به آرزوهامان
یاری ام کن

Dance with me

to the rhythm of our love
با آهنگ عشقمان با من برقص

Walk with me throughout life

بیا درسراسر زندگی در کنار هم گام برداریم

Let us hug each other

at every step in our journey
...forever in love
بیا تا ابد در هرقدم از این سفر یکدیگر را عاشقانه در آغوش گیریم

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390 ساعت 21:4 توسط دلربا|

 نمی دانی چه دلتنگم

چه بی تابم

چه غمگینم چه تنهایم

تو را هر شب صدا کردم

نمی بینی نمی خوابم


بیا تا باورت گردد

که بی تو کمتر از خاکم

ولی با تو به افلاکم


بیا با آرزوهایم

بسازم خانه ای در دل

سراغم را نمی گیری

مگر بیگانه ای با دل؟
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390 ساعت 20:45 توسط دلربا|

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…

ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390 ساعت 17:29 توسط دلربا|

 

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشکهای من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم

مادر ای معنی ایثار تو گل باغ خدایی
توی روزگار غربت با غم دل آشنایی
مینویسم ازسرخط مادر ای معنی بودن
مینویسم تا همیشه توئی لایق ستودن
آسمانی پر از ستاره، دشتی پر از گل

،تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
به مادرم…مامام جونم عاشقتمممممممممممممممممممممممممم

                                                         

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 13:4 توسط دلربا|

نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.

هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد. و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست.

كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.
سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟
اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود.
و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد.
او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي.

یه مطلب زیبا درمورد هر ماه و عشق در ادامه مطلب براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ساعت 1:51 توسط دلربا|

این بار

مینویسمت...

" تو " را میان اصطحكاك مداد و كاغذ

گیر خواهم انداخت

شاید اینگونه بشود تو را

" تجربه " كرد...!!!

 

برای تویی كه قلبت پـاك است...

برای تو می نویسم........

برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست...

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی...

برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

برای تویی كه سـكوتـت سخت ترین شكنجه من است....

برای تویی كه قلبت پـاك است...

برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است..........

دوستت دارم تا ........!

نه...!

دیگر برای دوست داشتن هایم تایی وجود ندارد

بی حد و مرز دوستت دارم


نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390 ساعت 12:51 توسط دلربا|

سلام دوستای خوبم سال نو مبارک امیدوارم ایام عید رو به خوبی سپری کرده باشید
حالا که عیدتموم شده منم که برگشتم میخوام چندتا عکس خنده داربراتون بزارم حتما ببینید
دوستون دارم.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ساعت 17:57 توسط دلربا|


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ساعت 15:59 توسط دلربا|

تولد بهار، تولد زندگی

و این آغازی است برای عاشقانه خواندن از زندگی

گویی تولد بهار، تولد زندگیست.

ستارگان از حجم حضور پر نورت کم سو به چشم آمده اند

و امواج خروشان دنیا از آغوش پر مهر تو، دستهای گرم آرامش را بوسیده اند.

تو تولدی را آغاز کرده ای

برای سبز ماندن، ترنم عشق خواندن

و تا ابد برای شکوفایی شکوفه های بهاری، شعر گفتن

تو آمده ای تا رنگ زمستانی نگاهم را در چشمه زلال قلبت به فراموشی بسپارم

واز سرمستی وجودت جامهء زرین امید بر تن کنم.

تو آمده ای تا من تولدت را تولد زندگی بنامم.

آمدی آمدنت صدها طلوع سبز داشت

باغبان زندگی درجانمان صد شعله کاشت

شعله هایی کز صدای گرم عشق

تا ابد در جانمان آوای خوشبختی نگاشت
پیشاپیش عید نوروز رو به همه دوستای عزیزم تبریک میگم امیدوارم سال جدید سالی توام با شادی و   سلامتی برای خودتون و خانواده هاتون باشه ایشالله تو سال جدید به ارزو های شیرینتون برسید

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 12:59 توسط دلربا|

 

قهوه نمکی

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد،  "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..."

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام  می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم--- قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد "شیرینه"
چقدر خوبه ادم برای رسیدن به عشقش سختترین راهها روپشت سر بزاره شما خودتو حاضرید برای بدست اوردن عشقتون چیکار کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389 ساعت 1:59 توسط دلربا|

منو حالا نوازش کن.. که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره.. که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن.. همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید.. به دنیای تو برگردم

هنورم میشه عاشق بود.. تو باشی کار سختی نیست
بدون مزر با من باش.. اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن.. تو چشمات غصه میشینه
همه
اشکاتو میبوسم.. میدونم قسمتم اینه

تو از چشمای من خوندی.. که از این زندگی خستم
کنارت اونقدر آرومم.. که از مرگ هم نمی ترسم

تنم سرده ولی انگار.. تو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو می بندی.. و این قصه تموم میشه

هنورم میشه عاشق بود.. تو باشی کار سختی نیست
بدون مزر با من باش.. اگرچه دیگه وقتی نیست

نبینم این دم رفتن.. تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو میبوسم.. میدونم قسمتم اینه

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389 ساعت 11:8 توسط دلربا|


آن شب شب نحسی بود ...

با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟

دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...

گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...

دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...

پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟

دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...

پسر : نه به خدا من عاشقتم ...

دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...

پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...

صدای قطع شدن مکالمه آمد ...


تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...

آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...

به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...

بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟

گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...

و می گریست ...

بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...

ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...

بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...

نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :

" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "


به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...

پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...

داخل کوچه را نگاهی کرد ...

سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...

پنجره را باز کرد ...






با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...

پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...

و وداع کرد ...

صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...

نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...

و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...


صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...

پسر را نیافت ...




ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...

تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...

و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :

" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...

تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "

زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...





و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....


سلام دوستای خوبم بخدا نمیخواستم با این متن ناراحتتون کنم ولی وقتی این جور ماجراها رو میشنوم واقعا تمام تنم میلرزه .خیلی ناراحت میشم وای اخه این بچه بازیا چیه؟چند وقت پیش بازم تو روزنامه خوندم یه دختروپسر کم سن و سال بخاطر رضایت ندادن خانواده هاشون به ازدواجشون دوتایی با هم خودشونو از پشت بوم پرت کردن پایین وای اخه اینم شد کار ادم عاقل این کارا رو نمیکنه همیشه برای هر کاری یه راه حلی وجود داره حتی در سخت ترین شرایط زندگی امیدوارم هیچ وقت دیگه از این موضوعاتو نه ببینیم نه بشنویم چون واقعا .....

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ساعت 19:22 توسط دلربا|

تنها بازمانده ی یك كشتی شكسته به جزیره ی كوچك خالی از سكنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند كسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت كند و دارا یی های اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزی كه برای جستجوی غذا بیرون رفته بود' به هنگام برگشتن دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان میرود. متاَسفانه بدترین اتفاق مممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فریاد زد: "خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟"

صبح روز بعد با بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسید: "شما ها از كجا فهمیدید من در اینجا هستم؟"

آنها جواب دادند: " ما متوجه علایمی كه با دود می دادی شدیم."

وقتی اوضاع خراب می شود' نا امید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ' چون حتی در میان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش : دفعه ی دیگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود های برخاسته از آن علایمی باشد كه عظمت و بزرگی خدا را به كمك می خواند.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ساعت 21:4 توسط دلربا|

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید،روی شنهای بیابان نوشت((امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.))آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛لغزید و در آب افتاد.نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:((امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسید:((بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ نصب میکنی؟)) دیگری لبخند زد و گفت:((وقتی کسی مارا آزار میدهد؛باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.))

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ساعت 21:2 توسط دلربا|

به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."


به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."


به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."


به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ساعت 20:59 توسط دلربا|

خدایا تو راعشق دیدمو غریبانه عاشقت شدم. تو را بخشنده پنداشتمو گناهکار شدم
تو را وفا دار دیدمو هرجا که رفتم بازگشتم
توراگرم دیدمو درسردترین لحظات به سراغت امدم
تو مراچه دیدی که وفادار ماندی؟؟؟؟؟؟؟

سلام دوستای گلم از اینکه منو لایق دونستید و به وبلاگم اومدی خیلی ممنونم
امیدوارم خوشتون بیاد دوستون دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ساعت 12:4 توسط دلربا|

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی


به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی


رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی


وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه


فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه


قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی


خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی


حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم


امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم


حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو


فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو


حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی


حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی


حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات


به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات


وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری


تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری


حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره


حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره


حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر


امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر


حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی


بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی


حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی


رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی


حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن


دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس ت بدن


حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن


کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن


حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت


مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت


وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری


دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری


حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه


به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه


حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی


غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی


حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ


عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ


حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی




پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی




حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن


پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن


وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی


نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی


نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ساعت 16:20 توسط دلربا|

زمستون،

تن عريون باغچه - چون بيابون

درختا،

با پاهاي برهنه - زير بارون

نميدوني تو كه عاشق نبودي - چه سخته مرگ گل براي گلدون

گل و گلدون چه شبها ، نشستن بي بهونه ، واسه هم قصه گفتن عاشقونه

چه تلخه،

چه تلخه، بايد تنها بمونه قلب گلدون

مث من،

كه بي تو ، نشستم زير بارون - زمستون

زمستون براي تو قشنگه پشت شيشه

بهاره - زمستونا براي تو هميشه

تو مث من زمستوني نداري

كه باشه لحظه چش انتظاري

نديدي گلدون خالي نشسته زير بارون

گلاي كاغذي داره تو گلدون

نبودي عاشق،

ببيني تلخه روزاي جدايي

چه سخته،

چه سخته بشينم بي تو با چشماي گريون

زمستون زمستون زمستون*****
                       ***************************************

اینو یادتون باشه که:
اگه کسی رو دوست داری لازم نیست که حتما عاشقش هم باشی!
اگه عاشق کسی هستی لازم نیست که حتما بهش دلبسته بشی!
اگه دلبسته کسی شدی لازم نیست که حتما دلداده یا دلباخته بشی!
و اگر دلداده یا دلباخته کسی شدی بهتر که باهاش ازدواج کسی!
اما اگه خواستی با کسی ازدواج کنی باید حتما دلداده یا دلباخته باشی!
اما اگه دلداده یا دلباخته کسی هستی باید حتما عاشقش باشی!
و اگر عاشق کسی هستی باید حتما دوسش داشته باشی!
اما با همه اینها همیشه اولویت اطاعت رو با عقلت قرار بده نه قلبت!
امیدوارم که هممون عاشقای واقعی باشیم
نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ساعت 10:54 توسط دلربا|

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 ساعت 16:39 توسط دلربا|

یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

 

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

 

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

 

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

 

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

 

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

 

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

 

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 ساعت 16:16 توسط دلربا|

 

قلبم راتقدیمت میکنم تا بدانی بی ریاترینم
اشکی برای اندوهت می ریزم تابدانی پر احساس ترینم
شوق وصال حس غریبی است
برایت ترسیم میکنم حس خوشبختی را تا بدانی خوشبخت ترینم
موجی از عشق را برساحل وجودت میفرستم
تا بدانی عاشق ترینم وشعرم را تقدیمت میکنم
تا بدانی که من ساده ترینم


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ساعت 23:56 توسط دلربا|




یکی عاشق بود... یکی عاشق نبود...؛هیچکس مثل خدا عاشق معشوقش(ما انسان ها) نبود


یه روز عاشقش  بودم ،یعنی با تموم وجودم می خواستمش اما... نمیدونم چرا خدا وسط عاشقی من بلند گفت:-


 


کات- اما دیگه نگفت:صدا-نور- حرکت


نمی دونم چرا؟شاید من



عاشقی و خوب بازی نکردم -اما بذارین یه چیزی ؛ به حقانیتش قسم ،هم باهاش



خندیدم ،گریه کردم،حتی براش درد کشیدم.اما نمیدونم؟.



 


اون اصلا نقشش رو خوب بلد نبود بازی کنه.زیرِ صداش یه جوری تملق بود-من عاشق بودم،اما اون معشوق


 


نبود!!!


اینه که موضوع نوشته ام رو گذاشتم" یکی بود... یکی نبود... غیر از خدای مهربون هیچکس دیگه عاشق نبود"


می دونید فیلم منم یه روزی به اکران در میاد.می دونید کی؟قــــــیــــــامـــــــت


یه روزی با صدای بلند می گن:فیلم یکی بود... یکی نبود... تا چند دقیقه دیگه روی پرده آسمون به نمایش در


 


میاد



 


کارگردان:خدا




بازیگران:




خودم و اون وخدا




و با هنرمندی : شــــیـــــطـــــان




امیدوارم اون روز از فیلم من بدتون نیاد!!!




تمام..


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ساعت 23:53 توسط دلربا|

این داستان رو بخونید . خیلی خوشکله


 

راستی نظر فراموش نشه .


 

 


 


 

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !


 

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ !


 

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ساعت 23:48 توسط دلربا|

زنــدگــی مـثـل پـیانــو هســت                

 که دکمه های سیاه و سفی

خیلی سخته که دلی روبا نگات دزدیده باشی

وسط راه اما ازعشق،یه کمی ترسیده باشی


 خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی ازخودت می پرسی یعنی،میشه اون بره زمانی؟


خیلی سخته توی پاییزباغریبی آشنا شی اما


وقتی که بهار شد یه جوری ازش جداشی


خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه


خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه


چقدر از گریه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 


خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت


خیلی سخته بودن تو واسه اون بشه عادت 
 دیگه بوسیدن دستات واسه اون بشه عبادت


خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی تا که بین دوپرستو نباشه هیچ اختلافی


خیلی سخته اونکه دیروز واسش یه رویا بودیاز یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی


خیلی سخته بری یکشب واسه چیدن ستاره ولی تا رسیدی اونجا ببینی روزشد دوباره


خیلی سخته که من وتو همیشه باهم بمونیم


انقدعاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم

                    

                     اگر تنهاترین تنها ها شوم، باز خدا هست ، او جانشین همه نداشتن هاست

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ساعت 23:48 توسط دلربا|

گنج قاورن واسه قارون ، ما رو چه به مال دنیا

گنج من یه تار موته ، نمیدم به کل دنیا . . . 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ساعت 23:31 توسط دلربا|


آخرين مطالب
» دوستت دارم...
» تو را که دارم دنیا مال من است.....
»
»
»
» Walk with me in love
» بیگانه با دل
» اثبات عشق
» مادر
» تنهايي، تنها دارايي‌ آدم‌ها

Design By : RoozGozar.com